![]() |
![]() |
|
|
found !1 loading......1 اااااا ٪۱۰ ااااااااااااا ٪۳۰ ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ٪۱۰۰ done !1 shoma tonesti ba tamame vojood va movafaghiyat varede ghalbam beshi
|
|
|
چشمهای من میل به گریه داره میخواد بباره دل نمیدونید که چه حالی داره چه حالی داره از در و دیوار واسه دل میباره خدا می باره غصه به جز گریه دوا نداره خدا نداره هر چی غم توی دنیاست مال منه روزی هزار بار دل من میشکنه دل دیگه اون طاقتها رو نداره خدا نداره پشت سر هم داره بد می آره خدا می آره از در و دیوار واسه دل می باره خدا می باره خسته ام خسته! |
|
نوع اول : مرد خودخواه و متعصب افراطی نوع دوم : مرد عصبی مزاج نوع سوم : شوهر سختگیر و بی گذشت در امور مالی نوع چهارم : مردی که سریع و آسان دروغ میگوید ! نوع پنجم : مردان فراری از میدان مبارزه ! نوع ششم : مردان نامنظم و بی ادب در نزاکت ! نوع هفتم : مردانی متعلق به خویشاوندان خود ! نوع هشتم : مردان راحت طلب ! همیشه محافظه کار در زندگی و آینده نگر باشید که اینها مهمترین چیزها در تصمیم گیریهای اولیه برای یک زندگی پایدار و سرشار از محبت میباشد . مواظب تصمیم گیریهاتون باشید بدون عجله و با ملاحظه زیاد
|
|
در دایره زمانه مردانه بمان با شیوه مردمی دلیرانه بمان با مردم اهل حرف کمتر بنشین با مرد عمل همیشه همخانه بمان
|
|
عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش میمونه ، پس سعی کن تا وقتی که جرأتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که توی دستهات نکهش داری ! ____________________ برای خریدن عشق هر کسی هر چه داشت آورد اما مجنون هیچ نداشت و گریه کرد (( گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید )) اما هیچ کس خبر نداشت که قیمت عشق اشک است و قیمت اشک عشق !
____________________ عمری با غم عشق تو نشستم ........ به تو پیوستم و از خود گسستم........ ولیکن سرنوشتم این 3 حرف بود ........ تو را دیدم ، پرستیدم ، شکستم . ____________________ روزی عشق از دوستی پرسید تفاوت منو تو چیه ؟؟ دوستی ، گفت : من دیگران رو به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی .... من آنان را با دروغ از هم جدا میکنم تو با مرگ !
____________________ کوتاهترین فاصله برای گفتن دوستت دارم فقط یه لبخنده .... نیشتو ببند . ____________________ عشق یعنی حسرتی در یک نگاه عشق یعنی غربتی بی انتها عشق یعنی فرصت ، اما کوتاه عشق یعنی مرگ اما بی صدا
هر چی گل توی دنیاست واسه هر چی دوست خوب و مهربون
|
|
تا حرف رفتنو زدی پر در آوردم از خوشی آخ که چه حالی میکنم اگه تو پیشم نباشی یه عمره که منتظرم بری و راحتم کنی یادت میاد گفته بودم بپا بپا باهام بد نکنی خسته شدم از دست تو برو خلاصم کن دیگه خیالتو راحت بکنم این حرفها رو دلم میگه ((..@..))!((..@..)) حقته ای بی وفا تا به ابد تنها بمونی حقته که تا به ابد گرفتار غمها بمونی حقته که تا ابد خنده نشینه روی لبهات آرزوهات مثل من بمیره توی سینه ((..@..))!((..@..)) قسمت تو شدم چرا ؟ روزگارم سیاه شده یه عمره دنبال توام غرور من تباه شده آتیش به جونم کشیدی خاکسترم کردی یه روز رفتی و خندیدی به من دم نزدم گفتی بسوز کینه ات رو دارم به دلم فکر میکنم به انتقام فکرش میاد توی سرم با اسم تو چه من بخوام چه من نخوام ببین چیکار کردی با من که فکر انتقامتم میخوام تو رو خوار ببینم منتظر سلامتم منتظرم بگی سلام رد بشم از کنار تو بشکنی و عشق بکنم با قلب بی قرار تو
|
|
سلام دوستان ، میخوام داستان پر کشیدن پدرم و عشقم رو براتون بگم : از روزی که خودم رو شناختم و بابا گفتن رو یاد گرفتم ، معنای پدر رو فهمیدم ، محبتش توی قلبم بد جوری جا خوش کرد و دیگه بیرون نرفت . از همون جا متوجه شدم خیلی دوستش دارم ، اما حیف که غرور بیش از حد من این اجازه رو بهم نداد که حتی برای یکبار هم که شده بگم : پدرم ، بابا جون ، عزیزم ، دوستت دارم و همه وجودمی ............. حالا که نیست این عقده نگفتن بابایی خیلی دوست دارم مثل خوره افتاده به جونم ، هیچوقت به غرورتون اجازه سرکشی ندهید ...................! حالا فریاد میزنم از درون با صدای خیلی بلند تا صدام به اونور آسمون ، به پدرم برسه ، میگم بابا جون هنوز برام زنده ای ، توی قلبمی ، عشقمی ، وجودمی ، دوستت دارم............!!!!. البته پدر خودش همیشه به من میگفت اگه من بمیرم تو دق میکنی ، میدونست که من دوستش دارم . دوستان میدونید پدرم چه جوری شهید شد : پدر نازنینم سال ۱۳۶۴ در اروند رود شیمیایی شد . زمانی که شیمیایی زدند کنار پدر من جوانی بود بدون ماسک ، بابای عزیزم ماسک خودش رو به اون جوان بخشید . در بیمارستان امیرالمومنین تمام پزشکان حداکثر زمان زنده ماندن پدرم رو تا ۷ سال دیگر رقم زدند ، البته با پدرم چند نفر دیگر بودند که تمام آنها سر همان سالهایی که پزشک گفته بود به درجه شهادت رسیدند . اما به خواست پروردگار بلند مرتبه ، پدرم تا ۱۲سال و چند ماه زنده ماند ، ابتدا دانه های شیمیایی از بیرون به بدنش میزد ولی در سال ۱۳۷۸ به مدت چند ماه این دانه های قرمز رنگ لعنتی دیگر نمیزد ، غافل از اینکه از درون میزدند . این اواخر پدر حرفهایی میزد و میگفت بچه ها من دارم میرم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامیدونست زمان پر کشیدن داره فرا میرسه . بالاخره یک روز بد فرا رسید ، زمان آرام آرام فاصله گرفتن پدر از خانواده و پر کشیدن به آنسوی آسمان و منزلی زیبا . در آن بعد ازظهر فراموش نشدنی ناگهان خون فراوانی از بینی پدرم جاری شد ، خونی قرمز رنگ وپر از عشق ، ظرف چند دقیقه کوتاه تقریبا ۱۳ خون پدرم روی سنگهای کف منزل ریخت ، طوری که وقتی مادرم با پارچه میخواست تمیز کنه این پارچه ها جواب نمیدادند ، بوی خون تمام فضای منزل را پر کرده بود . اصلا برای ما یه چیز شگفت آور و تعجبی بود :(( اینهمه خون ؟ ناگهانی ؟ ظرف چند دقیقه ؟؟؟ )) خلاصه وقتی به بیمارستان رسید پزشکان با جراحی جلوی خونریزی را گرفتند اما باز با اینحال بعد از عمل هنوز کمی خونریزی داشت که با پنبه جلوی آن را میگرفتند .قرار شد هفته بعد عمل دیگری روی او انجام شود . بعد از چند روز پدر مرخص شد و به خانه آمد ، که ای کاش همانروز میمردم و پدرم را در آن وضع نمیدیدم ، آخه میدونید ....اوه ه ه ه ه ه ، بدن پدرم مخصوصا پاها و چهره اش هیچ رنگی نداشت ، اثری از خون در بدنش دیده نمیشد ، وقتی به این شکل دیدمش دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفت ، سوختم و مرگم رو از خدا خواستم ، خلاصه گذشت تا ۲ روز قبل از عمل بعدی و ۲۴ ساعت قبل از زمان پر کشیدن پدرم از من و خانواده .................. در آنروز پدر صبح خیلی زود از منزل بیرون رفت ، آنروز همه ما در خانه نا آرام و بی قرار بودیم ، پدر هم که نبود ، شب خیلی دیر آمد و تا آمدن پدر ، مادر عزیزم بسیار ناآرامی میکرد و بیخودی میگریست ، منم بخاطر غرور زیادم یواشکی در اتاق اشک میریختم و دلهره زیادی داشتم ، بقیه اعضای خانه هم نا آرام بودند و هیچکداممان نمیدانستیم چرا اینهمه بی قراری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه پدر ساعت ۱۲ شب به خانه آمد ، زمانی که صدای ماشین پدر را شنیدم خوشحال شدم ولی درونم غوغایی بود . (( پدر همان روز قبل از اومدن به منزل چند جای دیگر رفته بود و حلالیت طلبیده بود )) آنشب پدر خیلی رفتار غیر عادی داشت بگو بخندهای زیاد تا دیر وقت ؟ ساعت ۱:۳۰ همه خوابیدند . اما : پدر حمام رفت ، تمام لباسهایش را شست و تا خود صبح پای سجاده به نماز ایستاد و همینطور خواند و خواند ، تا خود صبح . وقتی هوا روشن شد برای چند لحظه خوابم برد ، ناگهان خواهر کوچکترم با نگرانی زیاد منو صدا زد ، منم بهت زده در جا ایستادم ، صدایی بلند با نفسهای طولانی و صدادار از اتاق به گوشم رسید ، به طرف اتاق رفتم ، ناگهان پدر را نشسته بر روی زمین دیدم و مادرم بالای سر پدر شانه هایش را میمالید و او را صدا میزد و گریه میکرد ، نگاه پدر به من بود ، دوان دوان لیوان آب یخی برای پدر آوردم ، لثه های پدرم کبود شده بود ، تا پزشکها کار خودشون رو انجام بدن ، منم رفتم در اتاقی دیگر به مناجات پرداختم و فقط خدا رو صدا میزدم و میگفتم (((( خدا جونم خواهش میکنم ، میخوام پدرم رو برام نگه داری ، همین الان جون منو بگیر و پدر رو برگردون جان من به ازای زنده ماندن پدرم .........)))) اما خدا به حرف و در خواست من اعتنایی نکرد و بین ما و پدر فاصله انداخت . در حال حاضر احتیاج شدیدی به پدر خودم دارم فقط بخاطر پشتیبانی و حمایت از من در مقابل شخصی که باعث آزرده شدن روحم شده ..........بابا به حمایتت نیاز دارم .....میدونم که میبینی .....! ولی از یه چیز خوشحالم ، اینکه هر وقت پدر رو میبینم (( توی یه خونه بزرگ پر از گلهای زیبا با لباسهای سپید و چهره ای نورانی )) پدرم توی بهشت برای خودش جایی داره ، بابایی فراموشم نکن بیا دنبالم و دنبال همه اونهایی که عشق خدایی دارند و دل به این دنیای بی وفا نبستن !!!! میخوام بیام اونور آسمون ، پیش اهلبیت ، شهدا و پروردگار بزرگ ! تنها آرزوی دیرینه و همیشگی من اینه که هر چه سریعتر از این دنیای بی وفا جدا شم و به پدر شهیدم بپیوندم ....همین !!!!!!! نیمه ای از وجودم گم شد زمان جدایی از پدر بمیرم برای پدرم کاش میمردم و مرگ پدر را نمیدیدم .
از همتون التماس دعا دارم و به دعاهای همتون محتاجم
|
|
|
|
هر چی غصه هست به سر من اومده تو که رفتی جای تو غم اومده تو که رفتی همه چی تموم شده خنده این روزها برام حروم شده تو که رفتی طاقتم سر اومده اشک چشمهام از غمت کم اومده تو که رفتی واسه من دنیا غریبه به خدا تو که رفتی زندگیم دیگه تمومه به خدا دیگه من طاقت ندارم نمیتونم بمونم این روزها از بهت غربت نصفه جونم به خدا میدونم که با تو موندن واسه من یه جور خیاله خیاله ، از تو گذشتن واسه من آره محاله محاله ، بی تو بمونم موندنم بی تو عذابه عذابه ، تموم حرف هام میدونم که بی جوابه غم دوری تو عشقم به روی قلبم نوشتم نوشتم که با تو بودن آره بود ه سرنوشتم سرنوشت شوم منو هر کی از نگام شنیده شنیده ولی میدونم غم عشقو نچشیده حیفه تموم زندگیمو به پای تو گذاشتم حیف از اون لحظه هایی که به پای تو میمردم حیفه دقیقه های عمرم به ثانیه رسیده حیف که آرزوهام به انتها رسیده امین فیاض و مصطفی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام.من 28ساله .
آرزوی من موفقیت شما دوستان عزیزم هست . فقط شما رو به خدا منو هک نکنید . منو از صمیم قلب دعا کنید . من محتاج دعای تمام شما دوستان عزیزم هستم . این عکس پدر شهیدم هست . |
| پیوندها |
|
sanjesh naghmeh iranseda کلاسهای رزمی.بدنسازی و..... چت بدون یاهو مسنجر |
|
RSS
|