تبليغاتX
ARVANA - داستان شهادت پدرم

سلام دوستان ، میخوام داستان پر کشیدن پدرم و عشقم رو براتون بگم :

از روزی که خودم رو شناختم و بابا گفتن رو یاد گرفتم ، معنای پدر رو فهمیدم ، محبتش توی قلبم بد جوری جا خوش کرد و دیگه بیرون نرفت . از همون جا متوجه شدم خیلی دوستش دارم ، اما حیف که غرور بیش از حد من این اجازه رو بهم نداد که حتی برای یکبار هم که شده بگم : پدرم ، بابا جون ، عزیزم ، دوستت دارم و همه وجودمی .............

حالا که نیست این عقده نگفتن بابایی خیلی دوست دارم مثل خوره افتاده به جونم ،  هیچوقت به غرورتون اجازه سرکشی ندهید ...................!

حالا فریاد میزنم از درون با صدای خیلی بلند تا صدام به اونور آسمون ، به پدرم برسه ،  میگم بابا جون هنوز برام زنده ای ، توی قلبمی ، عشقمی ، وجودمی ، دوستت دارم............!!!!.

البته پدر خودش همیشه به من میگفت اگه من بمیرم تو دق میکنی ، میدونست که من دوستش دارم .

دوستان میدونید پدرم چه جوری شهید شد :

پدر نازنینم سال ۱۳۶۴ در اروند رود شیمیایی شد . زمانی که شیمیایی زدند کنار پدر من جوانی بود بدون ماسک ، بابای عزیزم ماسک خودش رو به اون جوان بخشید .

در بیمارستان امیرالمومنین تمام پزشکان حداکثر زمان زنده ماندن پدرم رو تا ۷ سال دیگر رقم زدند ، البته با پدرم چند نفر دیگر بودند که تمام آنها سر همان سالهایی که پزشک گفته بود به درجه شهادت رسیدند .

اما به خواست پروردگار بلند مرتبه ، پدرم تا ۱۲سال و چند ماه زنده ماند ، ابتدا دانه های شیمیایی از بیرون به بدنش میزد ولی در سال ۱۳۷۸ به مدت چند ماه این دانه های قرمز رنگ لعنتی دیگر نمیزد ، غافل از اینکه از درون میزدند .

این اواخر پدر حرفهایی میزد و میگفت بچه ها من دارم میرم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامیدونست زمان پر کشیدن داره  فرا میرسه .

بالاخره یک روز بد فرا رسید ، زمان آرام آرام فاصله گرفتن پدر از خانواده و پر کشیدن به آنسوی آسمان و منزلی زیبا .

در آن بعد ازظهر فراموش نشدنی ناگهان خون فراوانی از بینی پدرم جاری شد ، خونی قرمز رنگ وپر از عشق ، ظرف چند دقیقه کوتاه تقریبا ۱۳ خون پدرم روی سنگهای کف منزل ریخت ، طوری که وقتی مادرم با پارچه میخواست تمیز کنه این پارچه ها جواب نمیدادند ، بوی خون تمام فضای منزل را پر کرده بود .

اصلا برای ما یه چیز شگفت آور و تعجبی بود :(( اینهمه خون ؟ ناگهانی ؟ ظرف چند دقیقه ؟؟؟  ))

خلاصه وقتی به بیمارستان رسید پزشکان با جراحی جلوی خونریزی را گرفتند اما باز با اینحال بعد از عمل هنوز کمی خونریزی داشت که با پنبه جلوی آن را میگرفتند .قرار شد هفته بعد عمل دیگری روی او انجام شود  .

 بعد از چند روز پدر مرخص شد و به خانه آمد ، که ای کاش همانروز میمردم و پدرم را در آن وضع نمیدیدم ، آخه میدونید ....اوه ه ه ه ه ه ، بدن پدرم مخصوصا پاها و چهره اش هیچ رنگی نداشت ، اثری از خون در بدنش دیده نمیشد ، وقتی به این شکل دیدمش دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفت ، سوختم و مرگم رو از خدا خواستم ، خلاصه گذشت تا ۲ روز قبل از عمل بعدی و ۲۴ ساعت قبل از زمان پر کشیدن پدرم از من و خانواده ..................

در آنروز پدر صبح خیلی زود از منزل بیرون رفت ، آنروز همه ما در خانه نا آرام و بی قرار بودیم ، پدر هم که نبود ، شب خیلی دیر آمد و تا آمدن پدر ، مادر عزیزم بسیار ناآرامی میکرد و بیخودی میگریست ، منم بخاطر غرور زیادم یواشکی در اتاق اشک میریختم و دلهره زیادی داشتم ، بقیه اعضای خانه هم نا آرام بودند و هیچکداممان نمیدانستیم چرا اینهمه بی قراری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه پدر ساعت ۱۲ شب به خانه آمد ، زمانی که صدای ماشین پدر را شنیدم خوشحال شدم ولی درونم غوغایی بود . (( پدر همان روز قبل از اومدن به منزل چند جای دیگر رفته بود و حلالیت طلبیده بود ))

آنشب پدر خیلی رفتار غیر عادی داشت بگو بخندهای زیاد تا دیر وقت  ؟ ساعت ۱:۳۰ همه خوابیدند .

اما :  پدر حمام رفت ، تمام لباسهایش را شست و تا خود صبح پای سجاده به نماز ایستاد و همینطور خواند و خواند ، تا خود صبح .

وقتی هوا روشن شد برای چند لحظه خوابم برد ، ناگهان خواهر کوچکترم با نگرانی زیاد منو صدا زد  ، منم بهت زده در جا ایستادم ، صدایی بلند با نفسهای طولانی و صدادار از اتاق به گوشم رسید ، به طرف اتاق رفتم ، ناگهان پدر را نشسته بر روی زمین دیدم و مادرم بالای سر پدر شانه هایش را میمالید و او را صدا میزد و گریه میکرد ، نگاه پدر به من بود ، دوان دوان لیوان آب یخی برای پدر آوردم ، لثه های پدرم کبود شده بود ، تا پزشکها کار خودشون رو انجام بدن ، منم رفتم در اتاقی دیگر به مناجات پرداختم و فقط خدا رو صدا میزدم و میگفتم  (((( خدا جونم خواهش میکنم ، میخوام پدرم رو برام نگه داری ، همین الان جون منو بگیر و پدر رو برگردون جان من به ازای زنده ماندن پدرم .........)))) 

اما خدا به حرف و در خواست من اعتنایی نکرد و بین ما و پدر فاصله انداخت .

    ((((    تنها با ۳ نفس طولانی و صدادار ، در عرض چند دقیقه کوتاه پدر رفت    ))))

در حال حاضر احتیاج شدیدی به پدر خودم دارم فقط بخاطر پشتیبانی و حمایت از من در مقابل شخصی که باعث آزرده شدن روحم شده ..........بابا به حمایتت نیاز دارم .....میدونم که میبینی .....!

ولی از یه چیز خوشحالم ، اینکه هر وقت پدر رو میبینم (( توی یه خونه بزرگ پر از گلهای زیبا  با لباسهای سپید و چهره ای نورانی )) پدرم توی بهشت برای خودش جایی داره ، بابایی فراموشم نکن بیا دنبالم و دنبال همه اونهایی که عشق خدایی دارند و دل به این دنیای بی وفا نبستن !!!!

میخوام بیام اونور آسمون ، پیش اهلبیت ، شهدا و پروردگار بزرگ !

تنها آرزوی دیرینه و همیشگی من اینه که هر چه سریعتر از این دنیای بی وفا جدا شم و به پدر شهیدم بپیوندم ....همین !!!!!!!

نیمه ای از وجودم گم شد زمان جدایی از پدر

بمیرم برای پدرم کاش میمردم و مرگ پدر را نمیدیدم .

این گلها تقدیم به هر کی که عشق خدایی داره

از همتون التماس دعا دارم و به دعاهای همتون محتاجم

در پناه خدا شاد ، سلامت و خوشبخت باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 3:13 PM  توسط مهدیه منفرد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام.من 28ساله .
آرزوی من موفقیت شما دوستان عزیزم هست .
فقط شما رو به خدا منو هک نکنید .
منو از صمیم قلب دعا کنید .
من محتاج دعای تمام شما دوستان عزیزم هستم .
این عکس پدر شهیدم هست .

پیوندهای روزانه
اینجا چراغی روشنه....
کلبه انتظار (فرج آقا)
عکسهای دیدنی.همه چیز از همه جا نظر دهید
دست نوشته های یک پسر تنها.
آواره.مجنون.دیوانه
یاران_ناب
امید_باران
آسمون عاشقی
گلچین
سامانگان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
آرشیو موضوعی
مناجات نامه
زندگی
پدر
برای زندگی بهتر
mohabat
تبریک سال نو
تاریخچه تکواندو
نامرد
دوستت دارم
خدا
علل گناهان چیست ؟
ترس از خدا
3 معصیت اصلی ؟
سی و سه گناه کبیره
چند حدیث از امام صادق
خدا در قرآن میفرماید
فضای نت و چت
به یاد بیار منو
آکواریوم
چند بیت شعر واسه عشق خودم
داستان شهادت پدر
یه تصویر متحرک
عاشقانه
تقدیم به همسر عزیزم
پیوندها
sanjesh
naghmeh
iranseda
کلاسهای رزمی.بدنسازی و.....
چت بدون یاهو مسنجر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar